آگوست 24, 2008 با کرج برای برابری
سعیده اسلامی
اخیرا لایحه ی حمایت از خانواده در کمیسیون قضایی مجلس به تصویب رسیده و آماده مطرح شدن در صحن علنی مجلس است. ماده 23 این لایحه، محور اصلی بحث فعالان عرصه های مختلف اجتماعی و سیاسی است. هر چند مواد دیگر این لایحه جای بحث های فراوانی دارد اما گستره بحث در این لایحه عموما مربوط به همین ماده است که راه چند همسری را بر مردان تسهیل می کند.
یکی از خواسته های محوری «کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض آمیز» که در راستای مبارزات حقوقی زنان شکل گرفته است، منع تعدد زوجات است. در حین جمع آوری امضاء و برخورد با زنان جامعه، بارها شاهد ترس عمیق و درونی آنها از ازدواج مجدد همسران شان بوده ام. دلهره ای که شاید به جرات بتوان گفت از ابتدای ازدواج با وجود قوانین حامی تعدد زوجات در ایران، همراه آنها بوده و زندگی آنها را ناامن ساخته است. هیچ یک از این زنان حاضر به تقسیم علاقه و سهم زندگی خود با دیگری نیستند. ترس از فروریختن نهاد خانواده و ترس از آینده ی فرزندان شان با زندگی آنها عجین شده است.
بسیاری از مروجان چند همسری و همچین طراحان چنین لایحه ای برای صحه گذاشتن بر تعدد زوجات، متون دینی را توجیه و مبنای کارشان قرار می دهند. حال این سوال مطرح است که اگر مبنای طرح چند همسری قرائتی چنین کذا از متون و سنت دینی است آیا با این برداشت و تفسیر از دین، برده داری نیز مجاز تلقی نخواهد شد؟
طراحان این لایحه توانایی مالی را شرط ازدواج مجدد می دانند، چرا این شرط ، ازدواج اول را در برنمی گیرد، مگر عدالت تنها مبنای مالی دارد؟
شرط توانایی مالی مرد برای داشتن چند همسر که باید توسط دادگاه ثابت شود، ما را به سالهایی بسیار دور پرتاب می کند. كریستن سن در كتاب «ایران در زمان ساسانیان» اساس تشکیل خانواده را در دوره ساسانیان، اصل تعدد زوجات می داند. او می گوید در آن دوره مردان نسبت به توانایی مالی خود زن اختیار می کردند یعنی تعداد زنانشان بستگی به وسع مالی آنها داشت. به این ترتیب مردان فقیر تنها یک زن داشتند. به طور معمول یکی از زنان یا چند تن از آنها لقب بانوی خانه می گرفت که بانوان خانه می توانستند بر زنان دیگر سروری کنند. در واقع نوعی سیستم اشرافی و سلسله مراتبی میان زنانِ مردان متمول برقرار بود. در آن دوره (حدود 15 قرن پیش!) هر زنى که عنوان بانوى خانه را داشته است داراى خانه جداگانه بوده و شوهر مكلف بود كه مادام العمر او را نان دهد و نگهدارى كند.*
زمانی که به این متون نگاه می کنیم به نظرمان ممکن است خیلی غریب باشد. بیش از 1500 سال از آن زمان می گذرد. ما راه مدنیت را به ظاهر پیموده ایم. اما پس از گذشت 15 قرن دوباره باید شاهد رواج چنین سننی در جامعه باشیم آنهم به واسطه قانونی که در یک حکومت (مدعی) جمهوری به تصویب می رسد نه در کشوری با حکومت پادشاهی و سلسله مراتبی!
ماده 23 به صراحت تعهد اجرای عدالت بین همسران را به عنوان شرط اختیار همسر بعدی ذکر کرده است. باید پرسید: عدالت در اینجا چه معنایی می تواند داشته باشد؟ آیا امکان اعمال و سنجش عدالت در مساله ای که خود ناقض عدل و برابری است می تواند وجود داشته باشد؟ و در نهایت چه ضمانت اجرایی برای اجرای عدالت پیش بینی شده است و زوج در مقام عدم عمل به تعهد رعایت عدالت چگونه کیفر خواهد شد؟ دقت در مسائل مطروحه نشان می دهد که تسهیل چند همسری و تبدیل آن به قانون تنها به گسترش نابرابری ، شیوع آسیب های اجتماعی ، سستی بنیان خانواده ها و به عبارت دیگر عقب گردی تاریخی در حوزه ی حقوق زنان به شمار می رود و تبعات منفی آن همه ی آحاد جامعه را در بر خواهد گرفت. تصویب این قانون نه تنها کمک و حمایتی در جهت مستحکم نمودن روابط زن و شوهر نمی کند بلکه ترس و اضطراب از آینده ای تاریک می تواند در انتظار تک-تک زنان جامعه ما باشد.
* کریستن سن، آرتور. ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، دنیای کتاب، چاپ هشتم
منبع:مدرسه فمینیستی
ارسال شده در مقالات | 1 نظر »
آگوست 24, 2008 با کرج برای برابری
فكر مي كنم دي ماه 86 بود كه با كمپين از طريق خواهرم آشنا شدم . فرم ها را به خانه آوردم و به خواهران و مادرم نشان دادم .خواهرانم امضا كردند و البته در جريان كمپين كمابيش بودند . مادرم هم با نگراني امضا كرد چون برايش خاطرات تلخ سالهاي نه چندان دور از مقاومتها و مبارزات بچه هايش را زنده مي كرد. جمع كردن امضا را از قوم وخويش ها شروع كردم. بعد هم فرم ها را به خوابگاه بردم و مي توانم بگويم 98% بچه هايي كه ديدنداستقبال كردند . خيلي ها از قوانين اطلاع نداشتند و باورشان نمي شد كه انقدر قوانين ضد زن باشند.البته تعدادي هم از اينكه اين امضاها امكان ايجاد مشكل برايشان داشته باشد و يا بعضي ديگر با گفتن اينكه :اين موارد خلاف شرعه . از امضا كردن خودداري كردند. من هم تاحدي كه اطلاع داشتم برايشان توضيح مي دادم و بعضي ها قانع مي شدند و بعضي ديگر نه.
اين روند ادامه پيدا كرد و من عموما زمانهايي كه دانشگاه مي رفتم و برمي گشتم دراتوبوس از كناردستي ها و يا صندلي هاي اطرافم امضا مي گرفتم . استقبال از اين امضا ها از جانب خانمها بيشتر از آقايان بود . البته مي توان گفت اكثرا معتقد بودند اين امضاها نتيجه اي ندارد. يكبار هم اتفاق جالبي افتاد . فكر مي كنم بهار 86 بود كه به رشت مي رفتم و فقط صندلي اول اتوبوس خالي بود . كنارم دختر خانمي نشسته بود كه معلوم بود دانشجوست و صندلي كناريمان هم دختري با مادرش نشسته بودند. من بيانيه را به دختري كه كنارم بود دادم و او هم مشتاقانه امضا كرد ،بعد به مادرو دختري كه كنارمان بودند دادم و در مورد بيانيه كمي توضيح دادم و آنها هم استقبال كردند . كمي كه گذشت ديدم آقاي كمك راننده با راننده ي اتوبوس به زبان آذري در مورد برگه صحبت مي كنند و به او مي گويد كه دارند براي شكايت از سرعت بالاي اتوبوس امضا جمع مي كنند ! من هم متوجه صحبت آنها مي شدم ولي خودم را كنترل مي كردم تا خنده ام نگيرد. بعد از چند دقيقه آقاي كمك راننده به من گفت: خانم اون برگه چيه؟ من هم برگه و كتابچه را نشانشان دادم و برايشان كمي از فعاليتمان و هدفمان گفتم . او هم برگه را خواند و گفت با حرفهاي ما موافق است البته ذهنيتهاي خاصي هم داشت.مثلا مي گفت : در مورد آقايوني كه امضا مي كنند گفته نشه زن ذليل هستند؟ كه باز هم من توضيحاتي دادم و نهايتا هم او و هم آقاي راننده برگه را امضا كردند.
ارسال شده در تجربهها | بیان دیدگاه »
جولای 26, 2008 با کرج برای برابری
فكر مي كنم دي ماه 86 بود كه با كمپين از طريق خواهرم آشنا شدم . فرم ها را به خانه آوردم و به خواهران و مادرم نشان دادم .خواهرانم امضا كردند و البته در جريان كمپين كمابيش بودند . مادرم هم با نگراني امضا كرد چون برايش خاطرات تلخ سالهاي نه چندان دور از مقاومتها و مبارزات بچه هايش را زنده مي كرد. جمع كردن امضا را از قوم وخويش ها شروع كردم. بعد هم فرم ها را به خوابگاه بردم و مي توانم بگويم 98% بچه هايي كه ديدنداستقبال كردند . خيلي ها از قوانين اطلاع نداشتند و باورشان نمي شد كه انقدر قوانين ضد زن باشند.البته تعدادي هم از اينكه اين امضاها امكان ايجاد مشكل برايشان داشته باشد و يا بعضي ديگر با گفتن اينكه :اين موارد خلاف شرعه . از امضا كردن خودداري كردند. من هم تاحدي كه اطلاع داشتم برايشان توضيح مي دادم و بعضي ها قانع مي شدند و بعضي ديگر نه.
اين روند ادامه پيدا كرد و من عموما زمانهايي كه دانشگاه مي رفتم و برمي گشتم دراتوبوس از كناردستي ها و يا صندلي هاي اطرافم امضا مي گرفتم . استقبال از اين امضا ها از جانب خانمها بيشتر از آقايان بود . البته مي توان گفت اكثرا معتقد بودند اين امضاها نتيجه اي ندارد. يكبار هم اتفاق جالبي افتاد . فكر مي كنم بهار 86 بود كه به رشت مي رفتم و فقط صندلي اول اتوبوس خالي بود . كنارم دختر خانمي نشسته بود كه معلوم بود دانشجوست و صندلي كناريمان هم دختري با مادرش نشسته بودند. من بيانيه را به دختري كه كنارم بود دادم و او هم مشتاقانه امضا كرد ،بعد به مادرو دختري كه كنارمان بودند دادم و در مورد بيانيه كمي توضيح دادم و آنها هم استقبال كردند . كمي كه گذشت ديدم آقاي كمك راننده با راننده ي اتوبوس به زبان آذري در مورد برگه صحبت مي كنند و به او مي گويد كه دارند براي شكايت از سرعت بالاي اتوبوس امضا جمع مي كنند ! من هم متوجه صحبت آنها مي شدم ولي خودم را كنترل مي كردم تا خنده ام نگيرد. بعد از چند دقيقه آقاي كمك راننده به من گفت: خانم اون برگه چيه؟ من هم برگه و كتابچه را نشانشان دادم و برايشان كمي از فعاليتمان و هدفمان گفتم . او هم برگه را خواند و گفت با حرفهاي ما موافق است البته ذهنيتهاي خاصي هم داشت.مثلا مي گفت : در مورد آقايوني كه امضا مي كنند گفته نشه زن ذليل هستند؟ كه باز هم من توضيحاتي دادم و نهايتا هم او و هم آقاي راننده برگه را امضا كردند.
نجیبه اسدپور
ارسال شده در تجربهها | بیان دیدگاه »
ژوئن 12, 2008 با آرش اقبالی
در راستای سیاست مهرورزی و عدالت محوری دولت نهم، امروز جمعی 9 نفره از برابری خواهان و فعالین کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیضآمیز، از بین افرادی که برای حضور در دومین سالگرد 22 خرداد 85 – روز همبستگی زنان – در پشت دربهای بسته گالری راه ابریشم حاضر شده بودند، دستچین شدند و به مهرورزگاه ورزا انتقال یافتند. جای خوشبختی دارد که چنین مراسمی قرار بود برگزار شود تا دوستانی که روز بیست و دوم خرداد، در حسرت کتک زدن زنان ( و البته مردان) برابری طلب، ناامیدانه صبح را به شب رسانده بودند، بتوانند امشب با خیال راحت سر بر بالین بگذارند. چه فرح بخش است وقتی بوی گند فساد دوستان عالم را برداشته، وقتی سرداران منحرف سردمدار تامین امنیت اجتماعند، دین در دست حضرات و آیات اعظام مقتصد، به ملعبهای برای به سخره گرفتن عوام بدل گشته و وقتی بوی متعفن نفت، بر سر سفرهها و در کنار عطر کیک زرد و جوراب، اشتهایمان را کور کرده خبر دستگیری “متهمان اصلی” و بر هم زنندگان “امنیت ملی” به گوشمان میرسد.
خوب بایستی به نحوی از تماشاگران این سیرک، زهره چشم گرفت تا زبان بر کام گیرند و صد البته درس عبرتی باشد برای کسانی که بخواهند پا از گلیم فراتر نهند و حق نداشتهی خویش را طلب کنند و تهدید امنیت ملی کنند به قصد تشویش اذهان عمومی. در این میان چه کسانی بهتر از فعالین جنبش زنان که شعار خطرناک “تغییر برای برابری” را بر زبان دارند. البته مسلم است که وقتی کسانی که برای جلوگیری از اعدام کودکان و بردگی زنان و برای داشتن سهمی برابر در زندگی، بدون هر گونه خشونت و تنها با جمع کردن امضاء و توصیف شرایط و مشکلات موجود (البته در رسانههایی که هر چند وقت یکبار فیلتر میشوند)، به زندان بفرستی یا شلاق بزنی، بقیه حساب کار دستشان میآید.
احتمالاً هیچ یک در شرایط بوجود آمده بیتقصیر نیستیم چون متاسفانه همه ما انسانیم و متاسفانه چیزی داریم به نام “حق انتخاب”، افسوس که سالهاست فراموش کردهایم انسان بودن را و عادت کردهایم به بند و قلاده …
هم اکنون پنج پنج میگیرد
چون شده عابد و مسلمانا
ارسال شده در متفرقه | 7 Comments »
ژوئن 11, 2008 با کرج برای برابری
از زندانی میگویم که جنس دیوارهایش از دل آدمهاست، دلهایی که از ترس، از تعصب، از جهل و نادانی. از تفکرات غلط، از احساس مالکیتهای نابجا، از احساس ناتوانیهای مردانه در برابر لطافت و زیبایی زنان، از ترس مردان در مقابل وجود سحر انگیز زنان وباز هم به هزاران دلیل بی اساس تبدیل به سنگهایی شده که دیوارهای بلند قتل گاه زن و زن بودن را میسازند.
زنان را در بند کنیم تا خود را برتر تصور کنیم. زنان را به بی زبانی بکشانیم تا خود فصیح شویم. زنان را زیر چارقد سیاه برانیم تا هر احساس گناه و هر اندیشه بد و هر فکر زشتی که از ذهنمان میگذرد، توجیهی بنام زن و به اصطلاح شیطان داشته باشد. زنان را از دید مردان بپوشانیم تا شهوتهای لجام گسیخته مردان آزادتر در ذهن بیمارشان تولید مثل کنند. زن محدود است تا مرد حتی برای اندیشه های افسار گسیخته جنسیاش هم آزادتر باشد. برای مرد همه بجز تعداد معدودی زن نامحرمند، یعنی به سکس با همه بیندیش. به همه تجاوز کن و بینهایت زن صیغهای داشته باش، البته چهار زن دائمی حق مسلم توست. زن بازیچه مرد است. زن_ زنان _ هم بازی مرد در سکساند. زنان کارهای خطیری انجام میدهند؛ ظرف شستن، غذا پختن، نظافت منزل… این کارها در کنار حفظ عروسک بودن برای لذت جوییهای مردانه انجام میشود. رنگ چشمان زنان، تعداد لکهای صورت آنان، اندازه دهان آنان، اندازه بینی آنان _ که البته این روزها مطابق مد روز بودن هم یکی از فاکتورهاست _ تعداد موهای سرشان و قد آنان، شکل هیکل آنان و …. از اهم چیزهایی است که برای ازدواج در نظر گرفته میشود. زن با فرهنگ و زن باشعور و باسواد و مهربان و عاقل و … ای که زشت باشد، کمتر مورد توجه قرار میگیرد. طبیعی است که دختران نوجوان ما شیفته ظاهر خود شوند و با هر عمل پلاستیکی دردناکی عجین شوند تا عروسکتر شوند و خریداران بیشتری پیدا کنند، البته با قیمت بالاتر! عروسکهای گرانتر را کودکان پولدارتری صاحب میشوند.
زن به معنای واقعی کلمه یعنی کالا، یعنی چیزی که مورد قیمت گذاری قرار میگیرد. یعنی جنسی که صاحب دارد. یعنی قابل معامله، این یعنی جزو داراییهای دیگری بودن و این یعنی زن برده مرد است.
همیشه برای به قدرت رسیدن یک تعداد از افراد تعداد دیگری قربانی میشوند. زن قربانی است تا مرد بتواند حکومت کند. بلاخره هر حاکمی به رعیت یا رعیتهایی احتیاج دارد تا احساس قدرت کند، احساس کند که مهم است محور همه چیز است و خلاصه زندگی این زنان _ رعیتها _ روی انگشتان او میچرخد.
بسیاری از زنان این دیوارهای بلند و ضخیم را تمام و کمال میپذیرند، ولی بعضیها از پذیرفتن این دیوارها سر باز زده و سعی در کنار زدن آن میکنند؛ البته خیلی از آجرهای این دیوار برای دسته دوم هم بجا میماند، چون آن زن قادر نبوده تشخیص دهد که این آجرها هم جزو این دیوار بوده است، او خود نیز این دسته از محدودیتها را پذیرفته و متوجه نیست که این نیز از نتایج جنس دوم تلقی شدن او در این شهر هرت است. واقعا اسفناک است.
چه باید کرد؟
یکی از راه حلها همین کمپین یک ملیون امضا است.
راه حلهای دیگر؟
.
سولماز احمری
ارسال شده در یادداشتها | 1 نظر »
ژوئن 8, 2008 با کرج برای برابری
از خیابان بهشت و محله قدیمی سنگلج میگذرم، درختان کهن وسایه سار پارکشهر مرا وسوسه میکند چند تایی امضا بگیرم، با دو دختر دانشجو وارد بحث میشوم، آنها با تعجب به دهان من چشم دوختهاند که از مطالبات حقوقی زنان می گویم، با کمپین و کنشگران آن آشنا هستند. خوشحالم که دو تا امضا گرفتهام. به من میگویند چون امتحانات پایان ترم نزدیک است شماری دیگر از دوستانشان در پارک هستند که از آنها هم می توانم امضا بگیرم، من از آن دو می خواهم که مرا در آشنایی با دوستانشان یاری کنند .
کاملا احساس می کنم تقاضای همکاری از سوی من به آنها حس خوبی داده است، چند دقیقه بعد من در حلقه دخترانی هستم که سخنان دوستشان را که من از او امضا گرفتهام گوش میکنند، من نیز با دقت گوش میکنم، خوشحالم در کوتاهترین زمان کارگاهی در پارک برپا شده است، همه آن جمع امضا می کنند، شماره و اییمیل هم رد و بدل میکنیم. از من میخواهند تشکر کنند ولی من میگویم از خودتان و ارادهتان تشکر کنید .
امروز هدفم بازار تهران بود ولی سر راهم 9 تا امضا گرفتم، سر راهم از عمارت دود زده کاخ دادگستری عبور میکنم، ترجیح میدهم توقف نکنم، بیدرنگ به سمت شمال میدان ارک میروم، چشمم را لحظهای میبندم، کاخ گلستان و شاه بابا و سلطان صاحبقران و …….
به خود میآیم مردی میان سال و دو بانو نظرم را جلب میکنند، پس از چندی از آنها هم امضا میگیرم
بی هیچ پرسشی امضا میکنند. به سمت پایین میدان میروم، بیاختیار خاطرم به صادقخان هدایت و توپ مرواری میچرخد، روزگاری در اینجا آن توپ که معلوم نبود از کجا آمده بود محلی شده بود برای خرافه پرستی و به سخره گرفتن زنان و دوباره یادم آمد که در همین میدان زنان کتابچه های مکر زنان را آتش زدند، در همین مکان تجمع کرده و سبزه میدان و حجره های آن را بستند.
از سبزه میدان بانک ملی شعبه بازار را می بینم، وقتی نوجوان بودم به من میگفتند: اگر اینجا حساب جاری داشته باشی، یعنی یه ایران اعتبار داری، ولی آیا یک زن با همین شرایط همان اعتبار را داشت؟
از تکیه دولت میگذرم و وارد بازار زرگرها میشوم، با خود میگویم اینجا مکان خوبیه از زنان امضا بگیرم، به سه خانم که پشت ویترین جواهری پرنسس ایستادهاند بر میخورم، چند لحظه در خواست وقت میکنم، هنوز کلامم تمام نشده یکی از آنها می گوید، اگه کمک به خیریه است ما همین چند لحظه پیش کمک کردیم، فقط از او میخواهم یک دقیقه نگاهی به برگه بیاندازد، با بی میلی میخواند وبا نگاهی سنگین به من امضا میکند، مسجد شاه را بارها رفته ام، به راهم ادامه میدهم حس میکنم در حال مرور تاریخ این محله به مدد جعفر شهری هستم، اسمها از جلوی چشمانم رژه میروند، عود لاجون، مشیر خلوت، گذر لوطی صالح، حسین رمضون یخی، طیب حاج رضایی، مرتضی تکیه، مسجد آقا بهرام
نشانی و یادی از هیچ زنی نیست، همه مردسالاری و سرمایه داری.
به امضاهایم نگاهی می اندازم 15 تا امضا دارم، کم است ولی مفید است. به گذشته می روم که زمانی کوبههای در منازل اینجا مردانه، زنانه بود . ولی الان دیگر اثری از آنها نیست. هر چند راه طولانی و دشوار است، اما ما با زنان این سرزمین به راهمان ادامه میدهیم.
جمشید آییندار
ارسال شده در تجربهها | 7 Comments »
می 19, 2008 با آرش اقبالی
در روزهای اخیر بیشتر رسانههای کمپین فیلتر شدند تا باز هم برگ زرینی به کتابچه درخشان مبارزه حاکمیت با آزادی بیان و دستیابی به حداقل حقوق انسانی، اضافه شود. در شرایطی که دولت دم از آزادی بیان در همه عرصهها میزند و وزیر محترم ارشاد از آزرده شدن روح لطیف ملت از بابت شنیدن اخبار ناگوار سخن میگوید، فیلتر شدن اکثر رسانههای کمپین نشان از عزم راسخ حاکمیت یکدست، برای حمایت از تداوم نقض قانونی حقوق زنان و خاموش کردن دردهای ناگفته این قشر محروم از حداقل حقوق انسانی خویش دارد.
با توجه به سه سند اصلی کمپین یک میلیون امضاء و رویکرد شفاف ارائه شده توسط اعضای این حرکت، هدف کمیپن چیزی جز تغییر نگرش به موقعیت زنان متناسب با جایگاه فعلی آنها در سطح جامعه و انطباق قوانین مدنی و تفسیرهای ارائه شده از قانون اساسی، منطبق با شان و ارزش این قشر جامعه آنهم جز از طریق گفتگوی چهره به چهره با مردم و آگاهسازی آنها از کاستیهای قانونی و از طرف دیگر ارائه راهکارهای اصلاح این وضعیت به مراجع قانون گذاری نیست. در شرایطی که رفتار و منش مردسالارانه حاکمیت و رویکردهای پیش گرفته شده برای تشدید این وضعیت، حتی داد برخی از طرفداران خودی را هم درآورده، متهم کردن حرکتهایی مانند کمپین یک میلیون امضا به براندازی نرم و برهم زدن امنیت ملی، جز فرافکنی و پاک کردن صورت مساله نیست. شاید هم مردسالاری چنان در ریشههای نظام تنیده شده که زدودن آن جز با از بن در آوردن درخت مسیر نباشد!
با وجود خط مشی مشخص رسانههای کمپین در نقد تئوریک نظام مردسالاری و بیان عوارض و مشکلات ناشی از قوانین تبعیضآمیز و درد مشترک زنانی که در گرداب قوانین ناعادلانه فرو رفتهاند، فیلتر کردن و مسدود کردن این رسانهها، در ادامه صادر کردن احکامی مانند حبس و “شلاق” برای فعالین این عرصه و مسکوت گذاردن و تبرئه کردن مجرمین در موارد افشا شده تجاوز به دختران این مرز و بوم توسط نیروهای خودی و گماردن سگهای نگهبان در جای جای شهر برای ایجاد مزاحمت برای هر آنکه که باب طبع برادران باشد، نشان از مظلومیت روز افزون زنان در جامعه امروز ایران دارد. کشوری که در هزاران سال پیش، زنانی در کسوت سپهسالار میداشت امروزه به سمت دیدگاه طالبانی پیش میرود که جز وحشیگری و خشونت به نام دین، خاطرهای برای بشریت به یادگار نگذاشته است و متاسفانه امروز کشور ما جزء عقب ماندهترین کشورهای جهان در زمینه احقاق حقوق اولیه زنان به شمار میرود تا جایی که سرکوب خواستههای ابتدایی زنان در آن تبدیل به نمادی شده که نشان از اقتدار و ثبات رژیم سیاسی دارد.
با وجود این شرایط و مشکلات، روز به روز بر تعداد یاران کمپین افزوده میشود و شعار برابریخواهی تا دور افتاده ترین نقاط این مرز و بوم پراکنده خواهد شد و بر خلاف تصور عزیزان، بزرگترین رسانههای کمپین، تک تک افرادی هستند که در گوشه و کنار این مرز بوم، پیوسته و بدون وقفه آواز برابری سر میدهند و حقوق حداقلی زنان این دیار را به آنها یادآوری میکنند. همینها هستند که در سایه تهدید زندان و شلاق، همچنان با صبر و متانت به مسیر خود ادامه میدهند و همینها هستند که روزی بر روی همین خاک، چشن شیرین برابری را برپا خواهند داشت.
ارسال شده در یادداشتها | 5 Comments »
می 18, 2008 با کرج برای برابری
در روز جمعه 27 اردیبهشت، ساعت 9 صبح، ششمین کارگاه آموزشی کمپین با حضور گرم جمعی از داوطلبین پسر در شهرستان کرج، در منزل یکی از اعضای کمپین برگزار شد. لازم به ذکر است که این کارگاه با همیاری آقایان علی عبدی، محمد شوراب و یاشار گرمستانی از اعضای فعال کمیته پسران و سولماز احمری و آرش اقبالی از اعضای کمپین کرج برگزار شد. البته لازم به ذکر است که متاسفانه هیچیک از داوطلبین دختر دعوت شده به کارگاه، اجازه شرکت در این جمع کوچک و صمیمی را پیدا نکردند که خود نشان دهنده راه نسبتاً طولانی باقیمانده برای احقاق حقوق حداقلی زنان و دختران در این شهرستان است. همچنین در این جلسه، حاضرین جلسه در مورد نحوه همکاری و ادامه فعالیت به صورت مستمر در شهر کرج به بحث و تبادل نظر پرداختند.
در بعد از ظهر همان روز هم جمعی از اعضای کمپین کرج، میهمان عزیزی را در جمع خود پذیرا شدند. خانم رضوان مقدم، از فعالین بسیار پرکار و با سابقه کمپین یک میلیون امضاء در شهر تهران، مطالبی در مورد ماهیت و تاریخچه جنبش زنان اظهار داشتند و در مورد راهکارهای ممکن برای عبور از مشکلات فعلی کمپین با جمع حاضر به بحث و تبادل نظر پرداختند و تجارب و خاطراتی از نحوه جمعآوری امضاء را در این جمع بازگو نمودند. جا دارد که از حضور این دوست گرامی و فعال خستگیناپذیر در جمع کوچکمان قدردانی کنیم.
نوشته: آرش اقبالی
ارسال شده در خبرها | 6 Comments »
می 13, 2008 با کرج برای برابری
نادیا پوراکبر
در کنار خیابان استاده بود، دقیقاً همان جا که دیروز تو ایستاده بودی و شاید باز هم فردا به آن جا بروی. آری، همان جا در ایستگاه متروکه … شاید اولین ایستگاه. متروکه است چون در و دیوارش سالهاست چهره ی آفتاب سوختهی مسافر ماندنی را در ذهن خویش حک کرده است. از پنجرهی رو به فردا، چیزی مانند زنی که سیاهپوش است به سویش هجوم می آورد. هجومی که در آن رنگ سبز خالی از قداست است و زن آرام آرام به ایستگاه نزدیک می شود. بغض در سینه اش رنگ آبی دارد و آسمانش در آغوش پنهان است.
از صبح تا به الان که در ایستگاه مانده است مدام فکر میکند. خودش هم نمیداند چرا اینقدر فکر میکند. روزی از یکی از معلم هایش پرسیده بود چرا انسان فکر میکند؟ معلم گفته بود: فکر کردن یک عبادت است. و او نفهمیده بود که عبادت گفتنی است، یا خم شدنی، یا فکر کردنی!
چراغها یک به یک خاموش می شدند. نمیخواست بفهمد که چرا همه او را با حیرت نگاه می کنند. آخر مگر منتظر ایستادن گناه است؟ اصلاً چرا زمانش نمیگذرد و ساعت چرا عقربه هایش اینقدر امروز تنبل شده اند؟ نزدیکتر میآمد چیزی که شبیه به زن سیاهپوش بود اما نبود، تنها سیاه پوشیده بود.
- ساعت چند است؟
به ساعت نگاه کرد، نمیدانست چرا ساعت امروز …؛ اصلاً شاید خراب شده باشد. خواست جواب مرد – آری مرد – را بدهد. ولی مرد در چشمهایش زل زده بود، گویی عقربههای ساعتش در مردمک چشمش میچرخید. قبل از اینکه به مرد بگوید ساعتش کار نمیکند، مرد مثل اینکه میدانست، گفت: ساعت من هم کار نمیکند. ولی فرقش با ساعت تو این است که زمانش خیلی جلوتر از عقربه افتاده. زن پرسید چرا؟ مرد گفت: بالای سرت را که نگاه کنی میفهمی.
مرد رفت و آرام آرام سایه اش نیز از کنارش گم شد. به تابلوی بالای سرش که نگاه کرد رویش نوشته شده بود «ایستگاه پنجم». آری پنجمین ایستگاه متروکهی اینجا. آینه کوچکی از درون تنها جیب پیراهنش بیرون آورد و خودش را نگریست. هیچ وقت نخواسته بود خودش را ببیند «زن». چقدر به خودش قبولانده بود که یک زن است، و عجیب دلتنگ این بود که یک زن باشد. حتی زن نه، کسی باشد که بتواند فریاد بکشد. بی آنکه بترسد نامحرمی در گوشهای، او را به گناهِ شنیدن صدایش محکوم کند.
وقتی زن به چهاردیواری القایی نوشته هایش رسیده بود، وقتی از نوشتن محروم شده بود و به نوشتن تحریک می شد، نمیدانست یاد نگرفته است که بنویسد. او یاد گرفته بود که بمیرد در لابه لای سطور کاغذهای تاریخ و قرنها، و بسوزد با سوختن این کاغذها، کاغذهایی که دوست داشت اینک خانهاش باشند، نه میلههای زندانش. کاغذها از او عروسکی ساخته بودند که بی صبرانه زمان را می کاوید و ایستگاهی که فصلی تازه را برای زمان از دست رفته به او نشان می داد.
اندکی خوشحال شد و خندید. برای اولین بار درست خندید و باور کرد که باید بپرسد. دیگر نترسد از پرسیدن سوال های مبهمی که ذهنش را در بند خود کرده اند و لحظهای آرامش نمی گذارند. شاید تا به حال به آنها نرسیده بود، ولی اینک آن ها را حس میکرد، مدام با خود تکرار می کرد: «ساعتی تازه میخواهم، زمانی جدید که خودم باشم، من باشم من، زن. نه هجوم یک دسته عزادار به خاطر ناتوانی، و نه غروب یک خورشید طلائی.»
گام بر میداشت از ایستگاه دور و دورتر می شد. آنقدر که در دورترین نقطه محو شد. گر چه دور شدنِ مرد هنوز محو نشده بود. آنگاه بعد از قشنگ ترین غروب آفتاب طلائی زندگی صحرا، چیزی که سیاه پوش نبود، ولی یک زن بود، به اولین، دومین، سومین و شاید هزارمین ایستگاه متروکه اینجا نزدیک میشد.
ارسال شده در یادداشتها | 3 Comments »
می 7, 2008 با کرج برای برابری
روزی من از مرزهای سیاه عبور خواهم کرد و مرزبانان تحجر را به استهزاء خواهم نشست.
روزی مواج موهایم را به دست نسیم خواهم سپرد و آزادی را تنفس خواهم کرد.
روزی کودکم را بدون مزد شیر به آغوش خواهم کشید وهراسی ازغارت او نخواهم داشت.
روزی ازنردبان ترقی بالا خواهم رفت و از ابرهای ممنوعه نیز گذر خواهم کرد.
روزی طناب دار توحش را پاره خواهم ساخت واشتباه کودک نه ساله را کودکانه پاسخ خواهم داد.
روزی زیادهخواه هوس را وادار خواهم کرد تا در مقابل یگانه عشق زانو زند.
روزی فرشتگان دربند رانجات خواهم داد تادرتمام دنیا پروازکنند و عشق را پراکنده سازند.
روزی از پرداخت غرامت، به خاطر بخشیدن سیب سرخ شعور و روشنی و نور به آدم٬ سربازخواهم زد.
روزی اندیشه پریدن را به تمام کرمهای پیله باف یاد خواهم داد.
روزی از درون خلوت تاریخی سکوت خویش دوست داشتن را مشق میکنم ،عشق را مینویسم، ایثار را حفظ میکنم، کودک را تمرین میکنم، مادر را طرح میریزم، زن را هجی میکنم، برابری را ترسیم میکنم و رهایی را فریاد میزنم.
روزی پریهای هفده ساله قربانی را از چالههای پر ازسنگ حماقت بیرون میآورم، زخمهای صورتهای سپیدشان را مرهم میگذارم و به جای چگونه مردن، چگونه زیستن را به آنها میآموزم.
روزی با دو چشم مطمئن خویش کوران را از کوره راههای خشک تعصب عبور میدهم و به روشنایی اندیشه و خرد میرسانم، تا شهادت دهند که دو چشم برای دیدن حقیقت کافی است.
روزی بنچاق دزدیده شده جهان را از حاکمیت زور خواهم گرفت و آنرا با همه موجودات جهان شریک خواهم شد.
(لیلا سیفی)
برچسبها: آزادی, زن, شعر
ارسال شده در شعر | 2 Comments »