آغوشی پر از آسمان
نادیا پوراکبر
در کنار خیابان استاده بود، دقیقاً همان جا که دیروز تو ایستاده بودی و شاید باز هم فردا به آن جا بروی. آری، همان جا در ایستگاه متروکه … شاید اولین ایستگاه. متروکه است چون در و دیوارش سالهاست چهره ی آفتاب سوختهی مسافر ماندنی را در ذهن خویش حک کرده است. از پنجرهی رو به فردا، چیزی مانند زنی که سیاهپوش است به سویش هجوم می آورد. هجومی که در آن رنگ سبز خالی از قداست است و زن آرام آرام به ایستگاه نزدیک می شود. بغض در سینه اش رنگ آبی دارد و آسمانش در آغوش پنهان است.
از صبح تا به الان که در ایستگاه مانده است مدام فکر میکند. خودش هم نمیداند چرا اینقدر فکر میکند. روزی از یکی از معلم هایش پرسیده بود چرا انسان فکر میکند؟ معلم گفته بود: فکر کردن یک عبادت است. و او نفهمیده بود که عبادت گفتنی است، یا خم شدنی، یا فکر کردنی!
چراغها یک به یک خاموش می شدند. نمیخواست بفهمد که چرا همه او را با حیرت نگاه می کنند. آخر مگر منتظر ایستادن گناه است؟ اصلاً چرا زمانش نمیگذرد و ساعت چرا عقربه هایش اینقدر امروز تنبل شده اند؟ نزدیکتر میآمد چیزی که شبیه به زن سیاهپوش بود اما نبود، تنها سیاه پوشیده بود.
- ساعت چند است؟
به ساعت نگاه کرد، نمیدانست چرا ساعت امروز …؛ اصلاً شاید خراب شده باشد. خواست جواب مرد – آری مرد – را بدهد. ولی مرد در چشمهایش زل زده بود، گویی عقربههای ساعتش در مردمک چشمش میچرخید. قبل از اینکه به مرد بگوید ساعتش کار نمیکند، مرد مثل اینکه میدانست، گفت: ساعت من هم کار نمیکند. ولی فرقش با ساعت تو این است که زمانش خیلی جلوتر از عقربه افتاده. زن پرسید چرا؟ مرد گفت: بالای سرت را که نگاه کنی میفهمی.
مرد رفت و آرام آرام سایه اش نیز از کنارش گم شد. به تابلوی بالای سرش که نگاه کرد رویش نوشته شده بود «ایستگاه پنجم». آری پنجمین ایستگاه متروکهی اینجا. آینه کوچکی از درون تنها جیب پیراهنش بیرون آورد و خودش را نگریست. هیچ وقت نخواسته بود خودش را ببیند «زن». چقدر به خودش قبولانده بود که یک زن است، و عجیب دلتنگ این بود که یک زن باشد. حتی زن نه، کسی باشد که بتواند فریاد بکشد. بی آنکه بترسد نامحرمی در گوشهای، او را به گناهِ شنیدن صدایش محکوم کند.
وقتی زن به چهاردیواری القایی نوشته هایش رسیده بود، وقتی از نوشتن محروم شده بود و به نوشتن تحریک می شد، نمیدانست یاد نگرفته است که بنویسد. او یاد گرفته بود که بمیرد در لابه لای سطور کاغذهای تاریخ و قرنها، و بسوزد با سوختن این کاغذها، کاغذهایی که دوست داشت اینک خانهاش باشند، نه میلههای زندانش. کاغذها از او عروسکی ساخته بودند که بی صبرانه زمان را می کاوید و ایستگاهی که فصلی تازه را برای زمان از دست رفته به او نشان می داد.
اندکی خوشحال شد و خندید. برای اولین بار درست خندید و باور کرد که باید بپرسد. دیگر نترسد از پرسیدن سوال های مبهمی که ذهنش را در بند خود کرده اند و لحظهای آرامش نمی گذارند. شاید تا به حال به آنها نرسیده بود، ولی اینک آن ها را حس میکرد، مدام با خود تکرار می کرد: «ساعتی تازه میخواهم، زمانی جدید که خودم باشم، من باشم من، زن. نه هجوم یک دسته عزادار به خاطر ناتوانی، و نه غروب یک خورشید طلائی.»
گام بر میداشت از ایستگاه دور و دورتر می شد. آنقدر که در دورترین نقطه محو شد. گر چه دور شدنِ مرد هنوز محو نشده بود. آنگاه بعد از قشنگ ترین غروب آفتاب طلائی زندگی صحرا، چیزی که سیاه پوش نبود، ولی یک زن بود، به اولین، دومین، سومین و شاید هزارمین ایستگاه متروکه اینجا نزدیک میشد.
می 14, 2008 در t 7:23 ق.ظ
با درود.
کمیپین آمل چندی است که شروع به فعالیت کرده است.
لطفا آدرس آن را در لیست پیوندهای خود قرار دهید
شما نیز پیوند شدید.
با تشکر.
می 17, 2008 در t 4:37 ب.ظ
خیلی قشنگ و لطیف و با احساس ، منتظر کارهای خوب بعدی
هستیم ، چون من می دونم تو باز هم مطلب ناگفته داری ،
می 20, 2008 در t 6:09 ب.ظ
تو از دردهایی میگی که برایت آشنا هستن از زن بودن از زن ماندن و اینکه در این خرابات چقدر زن بودن هنوز برای خیلیها قابل درک نیست و اینکه باور دارن جنس دومی هنوز وجود دارد که باید برده ی جنس برتر باشد تو باافکار کهن روبه رو هستی و خوش به حال تو که بر علیه این ساختار وحشی قد علم می کنی شاید روزی زن نوشته های تو خود ساعتی بسازد که خود زمانش را تعین کند و مترویی که خود مسیر آن را تعین کنند ولی من از انسانی میگم که از دست مردانی به ستوه آمده که انسان بودن را کتمان می کنند و چاقوی برنده ی خود را بر گلوگاه افکارش نشانه رفته اند واو هرگز از مرد بودن خود راضی نیست.اما از مرد تنهای شهر به زن تنهای متروی تو نوید می دهم در برابر افکاری که زمانش فرا رسیده باشد هیچ چیزی نمی تواند مقاومت کند.
نادیا خانم امیدوارم که باز هم شاهد نوشته های زیبای شما باشیم اما با چاشنی امید