اين روند ادامه پيدا كرد و من عموما زمانهايي كه دانشگاه مي رفتم و برمي گشتم دراتوبوس از كناردستي ها و يا صندلي هاي اطرافم امضا مي گرفتم . استقبال از اين امضا ها از جانب خانمها بيشتر از آقايان بود . البته مي توان گفت اكثرا معتقد بودند اين امضاها نتيجه اي ندارد. يكبار هم اتفاق جالبي افتاد . فكر مي كنم بهار 86 بود كه به رشت مي رفتم و فقط صندلي اول اتوبوس خالي بود . كنارم دختر خانمي نشسته بود كه معلوم بود دانشجوست و صندلي كناريمان هم دختري با مادرش نشسته بودند. من بيانيه را به دختري كه كنارم بود دادم و او هم مشتاقانه امضا كرد ،بعد به مادرو دختري كه كنارمان بودند دادم و در مورد بيانيه كمي توضيح دادم و آنها هم استقبال كردند . كمي كه گذشت ديدم آقاي كمك راننده با راننده ي اتوبوس به زبان آذري در مورد برگه صحبت مي كنند و به او مي گويد كه دارند براي شكايت از سرعت بالاي اتوبوس امضا جمع مي كنند ! من هم متوجه صحبت آنها مي شدم ولي خودم را كنترل مي كردم تا خنده ام نگيرد. بعد از چند دقيقه آقاي كمك راننده به من گفت: خانم اون برگه چيه؟ من هم برگه و كتابچه را نشانشان دادم و برايشان كمي از فعاليتمان و هدفمان گفتم . او هم برگه را خواند و گفت با حرفهاي ما موافق است البته ذهنيتهاي خاصي هم داشت.مثلا مي گفت : در مورد آقايوني كه امضا مي كنند گفته نشه زن ذليل هستند؟ كه باز هم من توضيحاتي دادم و نهايتا هم او و هم آقاي راننده برگه را امضا كردند.
نجیبه اسدپور